تبليغاتX
دو نفر در یک لباس
تا لحظه ای که اگاه باشم قدر یک تک سوزن خودخواهی توی وجودم هست فکر کردن به اینکه باعث و بانی اضافه شدن یکی دیگر به جمع خودخواه های این دنیا باشم گه خوری بیش نیست.

تمام

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت توسط نگاه |

نمیدونم چه اتفاقایی تو زندگیم افتاده تا الان که اسم مبارزه میاد تنم میلرزه...از جنگیدن برای بدست اوردن چیزی خوشم نمیاد...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط نگاه |

توی این هیری ویری دنیا امروز شاید تو درگیر یک نامردی بزرگی......

و باز هم مادر هایی که قلبشان سنگینی میکند.......

پ.ن:برای همه ی کنکوری ها دعای دل ارامی بخوانید

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت توسط نگاه |

نشد .....دست به نوشتنم باز رو امده

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت توسط نگاه |

باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد، دلداری‌‌اش بدهم که فکر نکند
بگویم که می گذرد که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
...من خسته است
من خیلی خسته است باید ازش دلجویی کنم
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت توسط نگاه |

 

یک جاده دلم میخواهد و یک اسب

یک اسب که یالش همه گل باشد و اتش

یک اسب که سوزد علف جاده به پایش

یک اسب که بردارد از این ورطه مرا و ببرد تا ته دنیا

یک اسب که از سایه ی خود هم برمد سخت

یک اسب که شلاق کشد نعره ی من زیر دو گوشش...

 

یک جاده دلم خواهد و گردی و غباری

تا گم بشوم در دلش از یاری یاران....

یک اسب دلم خواهد و یک جاده ی خاکی

یک اسب دلم خواهد و یک شهر

یک اسب که از اهن و از چوب نباشد.

یک شهر ,

شهری که در لانه ی ان پونه نروید.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت توسط نگاه |

انا 8 ساله است ....اول فکر میکردم با بقیه ی 8 ساله ها فرق میکند ولی حالا نه!

دارم چمدانم را باز میکنم که یک هو میپرد روی تخت ,کله کج میکند و میگوید:تو نماز میخونی ؟؟!!(میدانم جواب سوالش را میداند ..)

دوست ندارم به سوال های این شکلی بچه ها سرسری جواب بدهم ..اب دهنم را قورت میدهم همان طوری که دارم بلوز را تا میکنم میگویم خب اگه منظورت از نماز خوندن یه جور حرف زدن با خدا یا شکرگزاری یه ,بله منم این کارو میکنم ولی یه شکل دیگه ..میپرسد چه شکلی یعنی ؟دارم فکر میکنم که چه جمله ی مناسبی به کار ببرم که خودش با صدای بلند میگوید اهااااااااااااااااا مثلا با انجام دادن کارای خوب و کمک کردن به دیگران....

.

.

روی زمین دراز کشیده ام و سعی میکنم از شاخه های البالویی که پشت حصارند عکس بگیرم ,کنارم ایستاده و لبخند ملیحی زده میپرسم داری به چی فکر میکنی ,میگوید :به نظرت امام زمان همه ی زبانای دنیا رو بلده  میخواهم بگویم خب لزوما نه ولی میگویم تو نظرت چیه مکث میکند و جواب میدهد :خب به نظر من حتما بلده (از این به بعدش را با دستهای باز توضیح میدهد)اون بهترین ادم دنیاس ,وااااااااااااااااااااااااااااااااااای اگه بیاد میدونی همه چی چقد خوب میشه!!!!

.

.

چیزی که این وسط بیش از همه چیز متعجبم میکند این است که پدر و مادر انا اصلا اعتقادات مذهبی ندارند ,البته این سوال ها توی ذهن اکثر بچه ها میپیچد اما باز هم برایم جای کنجکاوی و سوال داشت

..

سرویس تخت خواب باربی را که با کلی ذوق خریده بود  پارسال از اتاقش دیپورت کرد ....

وقتی میپرسم چرا جواب میدهد :خانوممون گفته باربی ها ادمای خوبی نیستن ,بی تربیت بار اومدن!!ما نباید مثه باربیا باشیم و گرنه گناه میکنیم ....

.

.

صدای اهنگ را بلند میکند و دستم را میگیرد و میگوید برو اون تاپی رو بپوش که خیلی کوتاهه اون خیلی باکلاس تره!!!

_کجاش باکلاسه اون:اخه اون خیلی خوشگله مثه باربی!!

صدای مادر انا توی گوشم میپیچد :انا بیا مثه همون (اسمش را یادم نمانده)که تو ماهواره میرقصید برقص ...صدای تشویق بعد از رقصیدن زیاد است ..

.

.

میدانم که هنوز خیلی مانده تا اعتقاد پیدا کند ,هنوز خیلی مانده....نمیخواهم از مذهب گریزی حرف بزنم اما ای کاش خانوم های درست و درمان تری توی مدرسه ها بودند ...روبه روی نیمکت هایی که پشت شان بچه هایی نشسته اند که گاهی مثل طوطی میمانند ..گاهی مثل ظبط صوت کار میکنند ....شاید ان وقت انا ها با خیال راحت با باربی هاشان بازی میکردند ..موضوع نقاشی هاشان فقط این امکان را نمیداد که دفتر نقاشی ها پر از 14 تا خورشید باشد ...

ای کاش لااقل جواب سوال هایی که از مدرسه به خانه اورده میشد سرسری و با خنده جواب داده نمیشد ....

خیانت بزرگی ست وقتی میدانی یک ادم هنوز هیچ اعتقادی ندارد هنوز قدرت تمییز ندارد برداری کله اش را پر کنی از تمام چیزهایی که خودت فکر میکنی درست است ...

ما بلاخره با بچه ها حرف میزنیم چه من چه خانوم توی مدرسه من متمایل به سمت گرایش های خودم حرف میزنم ,تو هم همینطور,نمیشود کتمان کرد ...ولی ای کاش وقتی با بچه هایی که مثل جاروبرقی در حال مکش اتفاقات اطرافشان هستند حرف میزدیم ,میدانستیم تا چند ثانیه ی بعد حرفمان در حال انالیز توی مغز یک ادم (به معنای واقعی)است ...لااقل بدون تعصب میگفتیم این نظر منه ممکنه چیزای دیگه ام درست باشه

این درست که در طول مسیر زندگی اب های زیادی از این رودخانه رد میشود و هیچ کدامشان نمیمانند ولی بعضی چیزها کف ذهن ان رودخانه رسوب میکند............

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت توسط نگاه |

تصمیم گرفتم از این به بعد یا حس تعجب و شگفتی بهم دست نده یا موهای پامو با تیغ نزنم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت توسط نگاه |

ارام دست میکشم لای موهای مشکی اش که حالا هرکدامشان یک طرفی  ست..

این روزها دو تاست این طفلکی ..یعنی گاهی مثل اجل معلق میپرد  وسط و هرچه قدر سعی میکنی بگویی عزیز دلم,داداشی الان دارم تلفنی صحبت میکنم 5 دقیقه صبر کن ,اصلا و ابدا حالیش نمیشود و مثل بچه های 4 ساله پا میکوبد به زمین که نه همین الان من مهم ترم یا تلفن!!!

تازه تلفن را که قطع میکنم زل میزند توی چشم هایم و با صداقت گوسفندی اش میگوید تورو خدا کمکم کن من دارم دیوونه میشم ,بیشتر از این نمیتونم فکر کنم به نظرت من باید دکتر شم یا مهندس؟؟!!!

من هم شروع میکنم در باره ی این که سوال کلا مشکل داری میپرسد واین سوال از بیخ معیوب است و...سخنرانی میکنم و ثانیا یاداوری میکنم که در یک ماه اخیر خود من حداقل 50 بار (بدون مبالغه)به این سوال جواب دادم و 350 باری هم شاید راجع به این موضوع حرف زدیم ...

حالا ان تای دومیش میدانید چه شکلی است؟..بعد از 2 ساعت سکوت یک هو می اید و با صدای بلند فریاد میزند :اخه شما ها چرا انقدر بیعرضه اید پس این جبر کوفتی که میگن کو,چرا یکی تون نمیاد زورم کنه بگه تو باید دکتر شی یا هرچی..خدایا من نمیتونم با اختیار تصمیم بگیرم ..خدایا یه ذره جبر نازل کن

داشتم چی میگفتم که به اینجا رسیدم ؟اهان گفتم ارام دست میکشم لای موهایش..و توی گوشش میگویم بعضی وقتا ادما زیادی میرن جلو,زیادی گیر سه پیچ میدن به یه چیزی ,زیادی عمیق میشن توش و این _ممکنه_ گیجشون کنه یه سری جذابیت ها رو براشون از بین ببره..

حالا که دارم نگاه میکنم شاید این قضیه در مورد این پسر 5/17 صادق بود..نصف عمرش را به کنجکاوی توی اتاق عمل گذراند و قسمت دیگرش را به کنجکاوی توی دانشکده های فنی..

دروغ هم نمیگوید طفلکی هر دوی این 2 تا دنیای متفاوت  را دوست دارد ولی انقدر شورش را دراورد و با هم قاطی شان کرد که حالا شده اش شله قلم کارو ..............حالا برایش مانده کابوس های نیمه شب و بی خوابی ...

من فقط به ادامه ی مسیر زندگی اش نگاه میکنم و نگران تر از همیشه میشوم ,نگران دوراهی های بزرگ ,چهار راه ها ...یا شاید ورودی های یک طرفه ی بی بازگشت ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت توسط نگاه |

این جا حداقل تا یک ماه دیگر خبری نیست..
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت توسط نگاه